بسم اللَـه الرّحمن الرّحیم

«حاج آقا زم؛ روح الله زم»

جنگ بوسنی هرزگوین، بحث داغ آن روزهای بچه حزب‌اللهی ها بود. یک روز یکی از دوستان گفت: یکی از بچه‌های خبرنگار، تازه از بوسنی برگشته و پایش هم گلوله خورده، بیا برویم دیدنش.

در آن لحظه‌ها که این پیشنهاد را می‌داد، ما توی کانکس واحد ادبیات بودیم در این سوی حیاط بزرگ و پر از دار و درخت حوزۀ هنری، و آنها در کانکس واحد ادبیات مقاومت بودند، در آن سوی حیاط بزرگ و پر از دار و درخت حوزۀ هنری.

خیلی‌ها آن ایام در این حوزه و در آن حیاط پر از دار و درختش لِک و لِک می‌کردند. بعدازظهرها هم بساط قلیان برروی تخت‌های چوبی و مخده دار به‌راه بود که درست وسط آن دار و درخت‌ها واقع می‌شد؛ خیلی از نام‌دارهای آن زمان، مثل علی معلم و میرشکاک، و خیلی از بی‌نام‌های آن زمان، مثل محسن مؤمنی(نامدار و نام‌آور فعلی) بعضاً مهمان آن بساط بودند.

هر کدام برای خودشان سازی می‌زدند و آوازی داشتند، با این‌که علی‌الظّاهر همه در یک مسیر و طریق بودند.

در آن میانه دو نفر امّا سازشان، ساز خدا بود و آوای‌شان، آوای توحید؛ سید مرتضی آوینی، و حاج احمد زارعی. و البته آقا سید مرتضی، به نظرم چیز دیگری بود.

بگذریم.

به هر حال رفتیم کانکس واحدِ ادبیات مقاومت. چه دیدیم و چه گفتیم و چه شنیدیم، بگذرد؛ برای اولین بار اما در نمازخانۀ کوچک همان کانکس، پشت سر حاج آقا «زم» نماز خواندیم.

حاج آقا زم را قبلاً هم در محوطه، هر از گاهی زیارت کرده بودیم، اما چنین توفیقی هیچ‌وقت نصیب‌مان نشده بود که پشت سرشان به نماز بایستیم.

اکثر قسمت‌ها و واحدهای حوزه در آن ایام یا توی کانکس بود، یا نهایتش در یک اتاق دست و پا چلفتی و فکسنی. حاج آقا زم و معاونان و اقربا و نورچشمی‌هایش اما در تنها عمارت شیک و مجلل و بزرگ و درست و درمان آنجا، سکنای کاری داشتند.

چند تا آبدارچی در آن ایام تو حوزۀ هنری مشغول بودند، که یکی‌شان از بقیه صاف و ساده‌تر بود. آن‌قدر صاف و ساده که یک‌بار وقتی حاج آقا زم از سفر فرنگ برگشته بود، پیش روی همگان، و آن هیأت همراه و بسیار پرطمطراق، دوید جلو و به حاج آقا زم دست داد و گفت: حاج آقا زیارت قبول!

آنها که نمیشناختندش، این‌طور وقت‌ها فکر می‌کردند دارد تکه می‌اندازد؛ ولی آنهایی که می‌شناختندش، می‌دانستند که این آبدارچی زحمتکش و بی‌ادعا، هیچ درک و شناختی از فرنگ ندارد، و بر اساس آن عبا و عمامه‌ای که حاج آقا بر سرش بسته، فکر می‎کند هر جا که او برود و هر کار که بکند، در کار خدا و پیغمبر است!

بعضی‌ها از همان ایام با حاج آقا زم چپ افتاده بودند و بدجوری هم چپ افتاده بودند. ابداً با یکسری تغییرات بنیادی و ریشه‌ای که حاج آقا زم در حوزۀ هنری شروع کرده بود، موافق نبودند و می‌گفتند: این حاج آقا هم مثل آن یکی حاج آقا ــ که فکر می‌کنم هنوز ملقّب به سردار سازندگی نشده بود ــ دارد تیشه به برخی ریشه‌ها می‌زند و فاتحۀ آثار انقلاب و بچه‌های انقلابی را می‌خواند.

بعضی‌ها اما همه جوره حاج آقا را قبول داشتند و حتی ندانم‌کاری و تباه‌کاری بعضی از نور چشمی‌های حاج آقا، یا همان فرزندان او را هم به کلی نادیده می‌گرفتند. مثل کارهای همین ضدّ انقلاب فعلی را که در آن ایام اقلاً آقازادۀ یک فرد مسؤولِ تمام عیار و انقلابی بود؛ روح الله زم!

این هر دو دسته می‌رفتند روی مخ آن آبدارچی صاف و ساده دل. یکی تا می‌توانست بدگویی می‌کرد از حاج آقا و کارهای حاج آقا، و یکی برعکس.

آن‌قدر گفتند و گفتند، تا این‌که یک روز این آبدارچی کَفَش برید و کاسۀ صبرش لبریز شد و در همان حیاط حوزه، و با آن لهجۀ خاص خودش، با عصبانیت می‌گفت: آدم تکلیف خودشو تو این خراب شده نمی‌دونه… یکی می‌گه باید بگی «زم»؛ یکی می‌گه نباید بگی «زم»؛ ما آخرش نفهمیدیم که بالأخره باید بگی زم، یا نگی زم؟![با اندکی تغییر و تصرف]

و همو بود که حکم جعبه سیاه روح الله زم در حوزه را داشت و خیلی چیزها از ول و ولنگاری‌های او می‌دید و البته هرگز نمی‌توانست دم بربیاورد.

به نظرم اینها خیلی مهم نیستند، مهم این است که: روح الله زم در مدارس نورچشمی‌های همان زمان درس خواند و تحت تربیت یک فرد مسؤول و انقلابی و خانوادۀ او رشد و نمو کرد؛ مثل خیلی از آقازاده‌های دیگر که دقیقاً همین حال و روز را داشته و کماکان دارند. اگر حضرات اجازه بدهند، یک سؤال مطرح کنیم:

چرا نظام و کشور ما در طول سال‌های پس از جنگ، بدترین و سخت‌ترین ضربه‌ها را از سوی همین جماعت خورده است؟

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *