بر پهنۀ آب‌های موّاج،

دریا صدفی دارد پرهیبت،

که هرمز می‌گویندش؛

و هرمز در دل خودش گوهری دارد بس قیمتی…

«همرنگ خدا» رنگی از این گوهر را نشان می‌دهد؛ زیبایی‌اش مدهوشت می‌کند!

برشی از متن کتاب: …

من اعتقاد دارم آنها که سر رسیدن به این پست و مقام‎ها، بدتر از سگ و شغال به جان هم می‎افتند و خودشان که هیچ، یک ملت را حاضرند تکه، پاره بکنند، اصلی‎ترین دلیلش آن جیب‎های گل و گشاد و بی‎انتهایی است که برای خودشان می‎دوزند. برادرم موسی ولی تا آخر عمرش هیچ جیبی در هیچ مسؤولیتی برای خودش ندوخت. اما بشنوید ادامة ماجرا را. مختصر و مفید می‌گویم؛ مسؤول جدید و باتدبیر آب‎انبار، یک ماه نشده، قیمت هر پیمانة آب را کرد دو ریال! سه ماه نشده، کرد پنج ریال! شش ماه نشده، کرد یک تومان! آخرش هم گفت: صرف نمی‎کند… طبیعی بود که دادِ مردم در بیاید… خاطرم هست «جریب پولاک» رئیس معدن، با عصبانیت خِفت آن جماعت باتدبیر را چسبیده بود. می‏گفت: چطور درویشی با یک قران همه چیز را اداره می‎کرد، آن‌وقت شما با یک تومان می‎گویید پول کم می‏آریم؟!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *